بصیرت
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
ﺑﻪ ﺳﺮﺁﺳﺘﯿﻦ ﭘﺎﺭﻩ ﯼ ﮐﺎﺭﮔﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭼﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ
ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ، ﺍﺭﺑﺎﺏ . ﻧﺨﻨﺪ!
ﺑﻪ ﭘﺴﺮﮐﯽ ﮐﻪ ﺁﺩﺍﻣﺲ ﻣﯽ ﻓﺮﻭﺷﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ
ﺁﺩﺍﻣﺴﻬﺎﯾﺶ ﻧﻤﯽ ﺧﺮﯼ. ﻧﺨﻨﺪ !
ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ
ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻌﻄﻠﺖ ﮐﻨﺪ . ﻧﺨﻨﺪ
ﺩﺑﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻭ ﻋﯿﻨﮑﺶ ﮔﭽﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﯾﻘﻪ ﯼ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﺶ
ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ. ﻧﺨﻨﺪ!
ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﭘﺪﺭﺕ،
ﺑﻪ ﺟﺎﺭﻭﮐﺮﺩﻥ ﻣﺎﺩﺭﺕ،...
ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻫﺮﺻﺒﺢ ﻧﺎﻥ ﺳﻨﮕﮏ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ،
ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﯼ ﭼﺎﻕ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ،
ﺑﻪ ﺭﻓﺘﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﺗﯿﺮﻣﺎﻩ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺍﺭﺩ،
ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﯼ ﺁﮊﺍﻧﺴﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﭼﺮﺕ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ،
ﺑﻪ ﭘﻠﯿﺴﯽ ﮐﻪ ﺳﺮﭼﻬﺎﺭﺭﺍﻩ ﺑﺎ ﮐﻼﻩ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ،
ﺑﻪ ﻣﺠﺮﯼ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺭﺍﺩﯾﻮ،
ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﭼﻬﺎﺭﭘﺎﯾﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺗﺎ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﯼ ﮐﻨﺘﻮﺭ
ﺑﺮﻗﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ،
ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻗﺎﻟﯽ ﭘﻨﺞ ﻣﺘﺮﯼ ﺭﻭﯼ ﮐﻮﻟﺶ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ
ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﺟﺎﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ،
ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭﯾﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﺟﻨﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﺕ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ،
ﺑﻪ ﭘﺎﺭﮔﯽ ﺭﯾﺰ ﺟﻮﺭﺍﺏ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺴﯽ،
ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻮﺩﻥ ﭼﺎﺩﺭ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ،
ﺑﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺗﻪ ﺻﻒ ﻧﺎﻧﻮﺍﯾﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ،
ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺷﻠﻮﻍ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪﻩ،
ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﯼ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺳﻼﻡ ﻣﯽ
ﮔﻮﯾﺪ،
ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﺩﺍﻣﺲ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ،
ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﯿﻔﯽ ﺑﺮﺩﻭﺵ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﻧﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﯽ
ﭼﻨﺪ ﮐﯿﺴﻪ ﻣﯿﻮﻩ ﻭ ﺳﺒﺰﯼ،
ﺑﻪ ﻫﻮﻝ ﺷﺪﻥ ﻫﻤﮑﻼﺳﯽ ﺍﺕ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ،
ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ
ﭘﺮﮐﻨﯽ،
ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻟﻔﻈﯽ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮ ﻧﻤﺎﯾﺸﯽ ﻧﺨﻨﺪ ...
ﻧﺨﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺭﺯﺷﺶ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺮﺩﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎﯼ
ﻧﺎﺑﺠﺎﯼ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﺨﻨﺪﯼ! ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ
ﻭ ﭘﺮﺩﺭﺩﺳﺮﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ ! ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮐﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﻭ
ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮐﺴﻨﺪ ! ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ
ﺭﻭﺯﯾﺸﺎﻥ ﺗﻘﻼ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﺑﺎﺭ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ، ﺑﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ،
ﮐﻬﻨﻪ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﻨﺪ، ﺟﺎﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ، ﺳﺮﻣﺎ ﻭ ﮔﺮﻣﺎ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ، ﻭ
ﮔﺎﻫﯽ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ ... ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ، ﺩﻭ ﺩﻝ
ﺩﺍﺭﻧﺪ؛ ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﻭ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ
ﺧﻨﺪﺩ ﻭ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﺍﺳﺖ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 آبان 1392 :: نویسنده : کوثر1 هنرخواه

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت
تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی و شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
"ثروت، مرا هم با خود می بری؟"
ثروت جواب داد:
"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."
عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
"غرور لطفاً به من کمک کن."
"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
"غم لطفاً مرا با خود ببر."
"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."
صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدندناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
" چه کسی به من کمک کرد؟"
دانش جواب داد: "او زمان بود."
"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:
"چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 آبان 1392 :: نویسنده : کوثر1 هنرخواه
دوباره پاییز
    اما نه ((فصل خزان)) زرد!
    دوباره پاییز
    اما نه فصل اندوه و درد!
    دوباره پاییز
    فصل زیبای سادگی
     دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی . . .

جملات عاشقانه, عکس های عاشقانه

پاییز که می شود
انگار از همیشه عاشق ترم
در تمام طول پاییز
نمناکی شب ها را
با تمام منفذهای پوستم
لمس می کنم
وچشمانم همه جا
نقش دیدگان تورا جستجو می کند
پاییز که می شود
همراه برگها رنگ عوض می کنم
زردو نارنجی می شوم و
با باد تا افقی که چشمانت
درآن درخشیدن گرفت
پیش می روم
و مقابلت به رقص درمی آیم
تا آن جا که باور کنی
تمام روزهایی که از پاییز گذشته
تا به امروز
همواره عاشقت بوده ام
پاییز که می شود
بی قراری هایم را در باغچه کوچکی
می کارم و آرام آرام
قطره های باران را
که روزهاست در دامنم جمع کردم
به باغچه می نوشانم
میدانم تا آخر پاییز
تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد
و با اولین برف زمستان
به بار خواهد نشست
پاییز که می شود
بی آنکه بدانم چرا
بیشتر از همیشه دوستت دارم
و بی آنکه بدانی چرا
دلم بهانه ات را می گیرد
وپاییز امسال....
عشق جنس دیگری دارد و
معشوق خواستنی تر است...
کاش می دانستی!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 شهریور 1392 :: نویسنده : کوثر1 هنرخواه
من یاد گرفته‌ام “دوست داشتن دلیل نمی‌خواهد…”

دل می‌خواهد…!

ولی نمی‌دانم چرا
خیلی‌ها…
و حتی خیلی‌های دیگر…!

می‌گویند:
این روزها…
دوست داشتن
دلیل می‌خواهد…!!

و پشت یک سلام و لبخندی ساده…
دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده،
دنبال گودالی از تعفن می‌گردند!

اما

من سلام می‌گویم
و لبخند می‌زنم
و قسم می‌خورم
و می‌دانم

“عشق” همین است… به همین سادگی…




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 شهریور 1392 :: نویسنده : کوثر1 هنرخواه

 

  خدایا! در این دو روزه دنیایی که روح آسمانی من در اسارت خاک گرفتار آمده و چشم از وصال تو

 

در حجاب تن مانده است، دلم تنها به یاد تو، به ذکر تو و با ایمان به تو آرام می گیرد.

 

در این تنگنای تلخ فراق و آزمون، تنها ایمان به تو و باور حضور تو آرامم می کند و جانم می بخشد.

 

 روح خسته من هر لحظه بیشتر از پیش، عطشناک این زلال گواراست. 

 

 

ای پروردگار من! روز می گذرد و شب می آید و از پی اش صبحی و شامی دیگر و من

 

چنان به کار خویش غرقه و از خویشتن خویش غافل که گویی سال های سال مهلت قطعی ام داده اند.

 

روزها و لحظه هایم یک یک از دست می روند و من،مدهوش و بی خبر سرگرم کارهای بی ثمر خویش.

 

گویی گنجینه ای بی پایان از گوهر وقت از آنِ من است که هرگز به انتها نمی رسد و

 

حال آنکه من به آخر خط زندگی ام نزدیک تر می شوم.

 

هر دم از عمر می رود نَفسی             چون نگه می کنم، نمانده بسی 

  

خدایا، تا وقت باقی است و راه به پایان نرسیده، دستم بگیر و مرا به کاری وادار که در برابر تو

 

 سربلندم سازد. لحظه هایم را از آنچه مایه نجات و رستگاری من باشد، پر کن. قدم هایم را از جاده

 

حلال خویش ملغزان. دل و دست و زبان و چشم و گوش و همه وجودم را از آنِ خود، در راه

 

خود و برای رسیدن به رضای خود به کار گیر؛ چنان که در روز حساب گواه

 

سرافرازی و سربلندی من باشند و مایه خشنودی و رضایت تو.

 

رهی پیشم آور که فرجام کار              تو خشنود باشی و ما رستگار 

   





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 شهریور 1392 :: نویسنده : کوثر1 هنرخواه

خدایا، بزرگی از آن توست ، عزت و سربلندی برای توست

 

الهی، تو سرچشمه وجودی و سرآغازِ هستی، هرچه هست تویی وغیر تو هیچ.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 شهریور 1392 :: نویسنده : کوثر1 هنرخواه

روزگاری جنگی در گرفت

نمی دانم تو آن روز کجا بودی؟

سر کلاس؟

سر کار؟

سر زمین کشاورزی؟

جبهه؟

یه ویلای امن دور از شهر؟

نمی دانم

اما می دانم خودم کجا بودم ، در گهواره!

روزگاری جنگی در گرفت .

من و تو شاید آن روز به قدری کوچک بودیم که حتی نمی دانستیم جنگ یعنی چه!

و اگر هم کشته می شدیم حتی نمی دانستیم به چه جرمی!

روزگاری جنگی در گرفت و عده ای بهای آزادی من و تو را پرداختند

و امروز تو ای دوست من:

مواظب قدمهایت باش!

پا گذاشتن روی این خون ها آسان نیست.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 شهریور 1392 :: نویسنده : کوثر1 هنرخواه

جمعه یعنی یک غروب وعده دار / وعده ترمیم قلب یاس زار


جمعه یعنی مادر چشم انتظار / درهوای دیدن روی نگار


جمعه یعنی یه سماء دلواپسی / می شود مولا به داد ما رسی . . .؟



http://upload7.ir/images/63642314796710859648.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 شهریور 1392 :: نویسنده : کوثر1 هنرخواه
جاده عشق







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 شهریور 1392 :: نویسنده : کوثر1 هنرخواه

کارت پستال درخواستی طراحان

یک چشم برهم زدن ،غافل ازآن شاه نباشیم.شایدکه نگاهی کند،آگاه نباشیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 شهریور 1392 :: نویسنده : کوثر1 هنرخواه
اگر گناه وزن داشت؛
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ؛
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ...  
و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم
 
اگر غرور نبود   ؛  
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛ 
و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم
 
 اگر دیوار نبود   ؛ نزدیک تر بودیم ؛  
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم  
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم
 
 اگر خواب حقیقت داشت   ؛  
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود ...
ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند
   
اگر همه ثروت داشتند   ؛  
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پر ستیدند  
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛ 
تا دیگران از سر جوانمردی ؛  
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند  
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد ....  
اگر همه ثروت داشتند
 
اگر مرگ نبود   ؛  
همه کافر بودند ؛  
و زندگی بی ارزشترین کالا بود 
ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید

اگر عشق نبود   ؛ 
به کدامین بهانه میگریستیم ومیخندیدیم؟  
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟  
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟  
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم   ....  
 
اگر عشق نبود  
اگر کینه نبود ؛ 
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند

اگر خداوند  ؛  
یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد  
من بی گمان  
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا 
 
آنگاه نمیدانم 
براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت 
 
دکتر شریعتی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 شهریور 1392 :: نویسنده : کوثر1 هنرخواه


خداوندا
تقدیرم را زیبا بنویس :
کمکم کن آنچه را که تو زود میخواهی
من دیر نخواهم و آنچه را
که تو دیر میخو اهی من زود نخواهم
پروردگارابه من بیاموز
دوست بدارم کسانی راکه
دوستم ندارند
عشق بورزم به کسانی
که عاشقم نیستند...
به من بیاموز
لبخند بزنم به کسانی که
هرگز تبسمی به صورتم ننواختند...
محبت کنم
به کسانی که محبتی درحقم نکردند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 شهریور 1392 :: نویسنده : کوثر1 هنرخواه
سلام خدا......

اگر اجازه میدهی برایت درد دل کنم

شنیده ام که گریه بر تمام دردها دواست

دل مرا بخوان به سوی خود که تا سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست....

خدایا!

تمام گلهای آفتابگردان فقط یک خورشید دارند و با نور و مهر یک آفتاب رشد میکنند ُ کاش تمام اندیشه ها و احساسات من فقظ با مهر تو جان میگرفتند..... بر من بتاب!

  

همـیشـه خـــــودت بـاش ... دیگـــــران بـه انـدازه کافــــی هســتند ...!!

تصمیم با توست،


زمانی که زندگی تو را به زمین میزند


بمانی        یا      برخیزی؟

 

تونل ها ثابت کردند که حتی در دل سنگ هم,راهی برای عبورهست....ما که کمترازآنها نیستیم؟!


خوشى هاباخوبى هافرق دارد...!

بخاطرخوبى هابایدازخیلى خوشى ها گذشت...!!!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 شهریور 1392 :: نویسنده : کوثر1 هنرخواه

همچون باران باشیم ،

  رنج جدا شدن از آسمان را

 در سبز کردن زندگی جبران کنیم . . .

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 شهریور 1392 :: نویسنده : کوثر1 هنرخواه
نمیدانم....ازحیا وعفت دختر ایرانی اینگونه رفتار برمی آید  ..كه روزی حدیثمان این بود كه از دامن زن مرد به معراج میرسد.
اما.....امروز میتوان اینان را مادران فردا نامید.....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 11 شهریور 1392 :: نویسنده : کوثر1 هنرخواه


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : کوثر1 هنرخواه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic